تبليغاتX
ღ♥ღسنگ صبـورღ♥ღ


ღ♥ღسنگ صبـورღ♥ღ

یه جایـــــی واسه من...واسه تـــو...واسه همه مـــــــا

بیا اینجا بشین...آره آره همینجا

بشین میخوام باهات حرف بزنم

خوب به حرفام گوش کن..دیگه خیلی تو گلوم مونده واسه همین میخوام بهت بگم

خب ببینم تو تا کی میخوای اینجوری باشی؟تا کی میخوای بشینی یه گوشه و حرفی نزنی؟

تا کی میخوای ساکت باشی؟

فکر میکنی من حالم خیلی خوبه؟فکر میکنی من ناراحت نیستم؟همین که تو هیچ حرفی نمیزنی خودش برام کلی ناراحت کننده اس چه برسه به اینکه تو هم ناراحتی داشته باشی

بسه دیگه بسمه تو هم همینطور.نمیخوام تو اذیت بشی...بیا و تمومش کن....تموم کن این تنهایی رو تو نباشی من چیکار کنم؟ چرا باهام حرف نمیزنی؟چرا ساکتی؟

بابا برم به کی بگم تو نباشی منی دیگه نیست...تو همه چیزمی...باشی هستم نباشی وای به حال و روزمه

خسته شدم از این تنهایی....از این که حس میکنم تو نیستی خسته شدم....همیشه هروقت حتی تو اوج تنهایی تورو داشتم اما حالا روزه سکوت گرفتی؟

اونقدر ساکتی که فکر میکنم دیگه وجود نداری...تورو خدا به خودت بیا

اینقدر اذیتم نکن...منم آدمم..چرا کاری میکنی که حس کنم دیگه احساسی ندارم؟چرا جوری هستی که از همیشه خودمو تنهاتر میبینم؟بسه....خسته شدم...از این همه سکوت تو

نمیفهمم چرا روتو پوشوندی؟میخوای من نبینمت؟داری ازم چیزی رو پنهون میکنی؟چیزی رو قایم میکنی؟

آخه چرا؟از کی هان؟از من؟از منی که همه حرفامو با تو میزنم؟از منی که همیشه باهات صادقم؟

آخه دل لامصب تا کی میخوای حرف نزنی؟

به خودت بیا...دیگه بسه

 

 

 من تنهایم و آنقدر در دل غصه دارم که کمرنگ شده ام.

سکوت کن...چند لحظه سکوت کن !

صدای دلتنگی هایم را شنیدی ؟؟؟

پ.ن1:گاهی بیان احساس بی احساسی سختتر از احساسی داشتنه!
پ.ن2:خیلی حرف دارم اما بعضی حرفارو نباید زد

پ.ن3:به حرفام خرده نگیرینا...من اسیر احساس بی احساسیم!

خط خطي شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:3 توسط Sange saboor| |


اگه تنهام اگه خسته اگه غم اومده تو دلم نشسته

تو بذار وقتی باهاتم در به رو غم بشه بسته

اگه بغضی تو گلومه اگه خیلی غصه دارم

نذار وقتی پیشتم از غم ببارم

بذار وقتی که نباشم با خودم بگم که آره

یکی بود که وقت غصه دلمو تنها نذاره

یکی بود که وقت گریه بتونم باهاش بخندم

بتونم که در کنارش در به رو غمام ببندم


ادامه مطلب
خط خطي شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 0:9 توسط Sange saboor|

چشامو باز کردم...با دستم موهامو از صورتم زدم کنار...اشکام رو صورتم خشک شده بود...دستمو کشیدم رو صورتم...دوباره دلم گرفت..ته دلم خالی شد...بغض کردم..پاهامو جمع کردم و مچاله شدم تو خودم و سرمو زیر پتو کردم..بغضم ترکید..اشکام روونه شد...به هق هق افتادم...

مثه جن زده ها از زیر پتو اومدم بیرون و به سمتش نگاه کردم..نبود...دلم شکست...و دوباره گریه رو از سر گرفتم.دیدن جای خالیش اذیتم کرد

خیلی دوسش داشتم...از دوست داشتن فراتر...مثه فرشته ها بود...

یاد دیشب افتادم...اونقدر باهاش حرف زدم که نفهمیدم کی خوابم برد...محکم تو بغلم گرفته بودمش..میترسیدم ..میترسیدم نکنه از من بگیرنش...نکنه نذارن شب آخرو با هم باشیم

 یادمه همیشه خودم موهاشو شونه میکردم...اما دیشب موهاشو شونه نکرده بودم...چقدر بامزه شده بود...با دستم موهاشو صاف کردم دیدم بهم میخنده...گریه ام گرفت که بعد من چی به سرش میاد...صورتش از اشکام خیس شده بود...اما اون فقط نگام میکرد

چقدر دلم میخواست همیشه پیشم باشه..چقدر دلم میخواست همش دست بکشم رو گونه هاشو و ببوسمش...
وااااای حالا دیگه تموم شده بود همه چی
آخه..آخه....
عروسک دوست داشتنیمو مامانم داد به کسی

 می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت؟؟؟

   گفت:"جاییکه میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری
                                                                       من همه جا باهاتم تو تنها نیستی
    توی وجودت عشق می ذارم که بغض کنی اشک میدم که همراهیت کنم
                        چون اشکهای تو پیش از فرود از گونه هایت سمت من عروج می کنن!

               و در انتها
                            مرگ میدم که خیالت راحت باشه که دوباره پیش خودم بر میگردی..."

پ.ن1:آپ کردم چون...!یه دوست عزیز ازم خواست

پ.ن2:خیلی از متنش خوشم اومد.

خط خطي شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 1:42 توسط Sange saboor| |

 فراموش كرده بودم

صداي كفشهاي كوچكم را وقتي مي دويدم تا مبادا دير برسم

فراموش كرده بودم

صداي شيرين عقربه هاي ساعت را كه به زنگ تفريح نزديك ميشدند

صداي تند تپش قلبم وقتي كه پاي تخته ميرفتم

صداي غرش كفش همكلاسي ها كه به سمت در خروجي مي دويدند

صداي ترش پلاستيك لواشك بين راه

صداي سنگين مدادم روي دفتر املا

صداي تلخ امضاي معلم كنار تكاليف

صداي تمام نشدني ورق خوردن كتاب... شب امتحان

 زير پايم را نگاه كردم

برگ خشكي را له كرده بودم

صدايش... همه را به يادم آورد

يادم آمد كه چه خوش بودند صدا ها...!

هميشه پاييز زود فرا ميرسد...

چه زود پاییز اومد.پاییزی که با اومدنش یه سال به سالهای زندگیه منم اضافه کرد.پاییزی که عاشقشم...
به خاطر غم گنگی که توش داره
به خاطر زردی برگاش و صداش خش خش اونا زیر پام..
به خاطر...
یک سال گذشت.یک سال از بودنم تو دنیای مجازی و بلاگفا.یک سال هم به سالهای زندگیم اضافه شد.
تو این یکسال کلی خاطره دارم،خوب،بد،قشنگ و ...
خیلی چیزا هست که تو این یه سال واسم اتفاق افتاد.حالا خوب و بد چه فرقی داره دیگه گذشته.از تولد پارسالم تو وبلاگ داداش حسین تا تولد امسال...

شدم 18 ساله..آخ که چقدر برنامه دارم واسه امسالم...!چه بخوام چه نخوام بزرگ شدم

تولدم مبارک

پ.ن1:امکانش هست که دست نوشته هامو یا کل این مطلبو ویرایش کنم یا چیزی اضافه کنم.چون خیلی سریع آپ کردم.(هیچ تغییری ایجاد نمیشه)
پ.ن2:تولد داداشم هم روز قبل بود.داداش حسین تولدت مبارک بابت همه زحمتات ممنونم
پ.ن3:داداش گلم ایمان جان شرمندم کرده و یه جشن کوچیک تو وبش واسم گرفته.کیک خواستین برین اونجااینم آدرس وبلاگ
پ.ن4:دوستای عزیزم شاید این وبلاگ دیگه آپ نشه

خط خطي شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 9:9 توسط Sange saboor| |

 سلام.حالتون چطوره؟

گفتم سلام؟!!! یه سلامی که پشتش پره حرفه.یه سلامی که توش یه عالمه حرف نگفته اس.تو این چند وقت سلام نکردم...چون وقتی اینجا سلام میکنم مطمئنن باید حرف بزنم.اما سلام نکردم تا حرف نزنم..سکوت کردم اما مگه آدم میتونه همیشه ساکت باشه؟اونم کی..من؟!منی که همیشه حرف میزنم و پر حرفم.تو این مدت فقط با خودش حرف زدم.از خودم،دلم،آدما از همه دلگیر بودم.چرا؟!دلیل زیاده اگه گفتنش جایز نیست لازم هم نیست. خیلی سخته همش دلم میگرفت...همش حس میکردم تنهام.دلم میگرفت و همه دلتنگیامو و ناراحتیامو میریختم تو خودم و خودمو خودم.ناراحتی؟دلتنگی؟از کی؟برای چی؟دلم تنگ شده بود واسه خودم واسه اون.

چقدر گاهی نامرد و بی معرفت میشم و ازش دور میشم.اونقدر دور که حتی دیگه خودمم نمیفهمم.چون وقتی اون نیست منم دیگه نیستم.این شبا به خودم اومدم درسته که نرفتم مجلسی جایی اما تو دلم آشوب بود.هم دلم گریون بود هم چشام
دیدن یه دوست بعد از دوسال واسم یه تلنگر بود که به خودم بیام.بذار بی رودواسی بگم خیلی از خودم بدم اومد.دوستم خیلی سختی کشیده بود.خیلی...قبلا من پیشش بودم اما تو اون دوسال کلی تغییر کرده بود.این تغییرات اون باعث شد به خودم نگاه کنم...واسه همین از خودم گریزون شدم...از خودم دلم گرفت...نمیدونم من آدم بدیم؟ یا نه؟هنوزم  که هنوزه همینطور تو کشمکش ذهنیم. ولی خب بازم امیدی هست.بسه دیگه حرف زدن.نه؟!

شبی غمگین شبی بارانی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من میگفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

اگرچه تا ته دنیا صدا کرد

اسیر کوچه ها شدم پیاده خسته شد دلم
از این کوچه به اون کوچه نمیدونم کجا برم
راه کوچه گم کرده و سرگردون و پریشونم
آه ای خدا برس به داد همین دلو همین جونم

پ.ن1:متن آهنگ اسیر از حجت.واسه دانلود برین ادامه مطلب(بابا چند بار بگم که کسی به خودش نگیره)
پ.ن2:بیشترین کاری که میتونین واسم بکنین دعاتونه.البته راهنمایی هم قبول میکنم


ادامه مطلب
خط خطي شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 5:59 توسط Sange saboor| |

 

چون نامه جرم ما به هم پیچیدند
بردند به دیوان عمل سنجیدند
بیش ازهمگان گناه مابود ولی
ما را به محبت علی(ع)بخشیدند.

پ.ن1: تسلیت میگم به همه دوستای عزیزم در لیالی قدر این حقیر را ازدعای خیرخویش فراموش نکنید.التماس دعا
پ.ن2:دوستای من واسه ساخت بنر و لوگو و کد آهنگ و ...میتونین به این وبلاگ برین و در کمترین زمان ...(وبلاگ داداش محمده هاااا )

تا بعد

خط خطي شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 22:3 توسط Sange saboor| |

 

پسر نگاهي به دختر کرد و گفت:حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ...

بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ... وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد...

 

خط خطي شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:54 توسط Sange saboor| |

سلام سلام!حالتون چطوره؟منم همینطور...!

خیلی راحت شدم.کلاس زبانم  تموم و شد و منم واسه ترم جدید ثبت نام کردم.از 14 ترم جدیدم شروع میشه انتخاب واحدم هم همون موقع اس.

خب بذارین حرف بزنم:
این چند وقت که همش با اتوبوس میرفتم کلاس.حسی که تو وجودمه بیشتر از همیشه تحریک شده.(منفی نگری نکینا)
حالا میگم چیه تو این مدت که تو ایستگاه منتظر اتوبوس مینشستم.رفت و آمد آدما،رفتارشون،حرکاتشون و خیلی چیزای دیگه باعث شده که من بیشتر از قبل این احساسو داشته باشم که کاش مثه یه روح بودم میتونستم بدون که کسی ببینه برم بشینم کنار اون آدمی که با سرعت بالا و قهقهه زدن با ماشین از جلوم رد شد و بدونم تو دلش چه خبره...یا اون مسافری که بدون توجه به آدما اشکاش میریزه...یا اون عابری که بی هدف راه میره

همیشه این حسو داشتم که دلم میخواسته بدونم تو دل آدما چیه تو ذهنشون چی میگذره(خب بابا میدونم همه این حسو دارن اما من یه جورایی بیشتر).یه چیزی که تو اکثر آدما دیدم.یه آشفتگی درونی بود. تو بعضیا به وضوح دیده میشد و تو بعضیا باید دقت میکردی تا عمقشو بتونی از چشا و حرکات اون طرف بفهمی.دلیل این آشفتگی درونی چیه؟

خیلی بیشتر از همیشه زوم میکنم و سعی میکنم با دید باز اطرافمو ببینم.با خودم میگم اینی که الان از جلوم رد شد چه هدفی داره تو زندگیش؟چه مشکلی داره؟اصلا مشکلی هم داره؟این همه عجله واسه چیه؟یا اون یکی چرا اینقدر بی انگیزه راه میره؟چرا حس میکنم یه آدم بی هدفه؟

**واسه ارضای این احساسم بذار از تو بپرسم.الان تو دلت چی میگذره؟هدفت چیه؟واسه آینده ات چه فکری داری؟دغدغه ذهنیت چیه؟

روزي تو را محاکمه مي کنند

به حبس ابد محکوم ميشوي

جرمت مشخص نيست شواهد زيادي هم از جنايت وجود ندارد

فقط اثر انگشتت را روي قلبي يافته اند

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ...
غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشم هاي يکديگــر نگــــاه کنيم.

***

                                      ترس من از خنده های تلخ و بی روح لب توست

                                      کاش بدونی دل تنهام گم شده توی شب توست

                                                                   ***
پ.ن1:یه نظرسنجیه جدید گذاشتم.یا اینجا نظر بدین یا همونجا
پ.ن2:متن آهنگ ترس از شادمهر.برای دانلود برین ادامه مطلب(آهنگش خیلی قشنگه)
پ.ن3:شاید این پستم رو یکم تغییر بدم


ادامه مطلب
خط خطي شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 23:55 توسط Sange saboor| |

اولین بار

              که بخواهم بگویم دوستت دارم خیلی سخت است ...

تب می کنم

                  عرق می کنم

                                         می لرزم...

جان می دهم هزار بار

                               می میرم...

و زنده می شوم دوباره پیش چشم های تو

تا بگویم

                    دوستت دارم

اولین بار

              که بخواهم بگویم ((دوستت دارم))

                                                   خیلی سخت است

اما آخرین بار آن

                          از همیشه سخت تر است

                و امرز می خواهم برای آخرین بار بگویم "دوستت دارم"

و بعد راهم را بگیرم و بروم ...

                               چون تازه فهمیده ام

                                                      که تو هرگز دوستم نداشتی ....!

 

پ.ن1:تقدیم به شخص خاصی نیست.کسی به خودش نگیره!
پ.ن2:ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی/تو بمان و دگران وای به حال دیگران.MH
پ.ن3:دست نوشته نداشت چون شاید حرفی نبوده که بگم.
پ.ن4:میخوام یه کاری بکنم.برام دعا کنین اگه اشتباهه انجام نشه.


ادامه مطلب
خط خطي شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 11:58 توسط Sange saboor| |

سلام سلام.حالتون چطوره؟خوبین؟
منم خوبم.مسافرتی که نرفتیم تو این تعطیلی ها اما یه چند روزی رفتم شهرستان عروسی دعوت بودیم(همون مرخصیه).خیلی عالی بود.بعدشم رفتیم آبگرم فردوس.اونجا هم خیلی خوب بود(به من که خیلی خوش گذشت.شما اگه رفتین بگین چطور بود؟)خلاصه اینکه جاتون خالی بود منم دلم خیلی تنگ شده بود برای اینجا و شماها.
خب خب میبینم که امروز پیشواز بود  و من روزه نگرفتم.شما روزه این؟!ایشالا همه نماز و روزه هاتون قبول باشه.موقع افطار و دم اذان دعا یادتون نره ها.
تو این چند روز چند جلسه از کلاسام هم که هر روز بود  رو نرفتم.وقتی با کلی ذوق و شوق برگشتم اول که گفتن میان ترم رو از بچه ها گرفتن بعدشم گفتن تو غیبت زیاد داری میتونی بیای کلاس ولی امتحان پایان ترم رو نمیتونی بدی.کلی حالم گرفته شد و لب و لوچه ام آویزون و سر کلاس بچه ها میگفتن استاد این افسردگی مزمن گرفته راهی نداره؟استادم گفت برو پیش مسئول موسسه ببین چی میگن.باز روحیه ام تا حدودی برگشت سر جاش.رفتم صحبت کردم گفتن یه مدرک بیار که نمیتونستی بیای!گفتم چی مثلا؟!کارت عروسی خوبه؟گفتن بیار تا ببینیم نظر کارشناس چیه!!!گفتم باشه!حالا باید ببرم تا ببینم نتیجه چی میشه.عجب مقرراتیه ها..خوب شد گفتن مدرک بیار وگرنه دق میکردم...آخه بد جوری خورد تو پرم.ایشالا که حل میشه

 

زندگی رویا نیست

زندگی زیبائیست

میتوان بر درخت تهی از بار زدن پیوندی

میتوان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت

میتوان از میان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو

هر دو بیزار از این

فاصله هاست

عشق یعنی پاکی و صدق و صفا
خود شناسی حق شناسی از وفا
عشق یعنی دور بودن از خطا
بنده بودن خلوت دل با خدا
عشق یعنی نفس را گردن زدن
پاک و طاهر گشتن روح و بدن
عشق یعنی صیقل زنگار دل
دیدن اسرار غیب در جام دل

چرا میون این همه آدم
غما میریزه روی سر من
همیشگیه این همه دردا
تا آخر عمر شده باورم٪

پ.ن1:اتفاق خاصی نیوفتاده فقط دارم میشم خود قبلیم!!!دارم فراموش میکنم...
پ.ن2:متن آهنگ زندگی به شرط گریه از امین رنجرو ناصر..برای دانلود برین ادامه مطلب(خیلی آهنگشو دوست دارم.)
پ.ن3:یه آهنگ خیلی قشنگ میخوام.شما سراغ ندارین آیا؟!
پ.ن4:بازم فرا رسیدن ماه رمضان رو به همه دوستای گلم تبریک میگم.


ادامه مطلب
خط خطي شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 0:42 توسط Sange saboor| |


Design By : Night Skin

لوگوي دوستان